تبليغاتX
دلتنگی های یک غریبه








دلتنگی های یک غریبه

گذاشتیم اسمشو دلتنگی چون اغلب وقتی دلتنگیم مینویسم

1

می خواهم چرت و پرت بنویسم، می خواهم چون گوسان در به در آوازه خوان و سه
تار زنان راه جاده های خاکی رو در پیش بگیرم، می خواهم بروم و بروم و
بروم ... سکون بوی مرگ می دهد.
حال و روز برگ پاییزی زرد رنگی که با هر ذره باد خزانی به سویی می لرزد
را می دانی؟ من همان حس رو دارم که حتی نمی داند کدامینش به زمین خواهند
افکندش.

2                     
دوباره باز منم و وحشت تنهایی که مرا خواهد کشت، دوباره منم و چنگ محزون
تارهی وجود. دوباره منم و فشار بی امان قلبم . دوباره منم و کابوس تنها
در خاک آرمیدن ... می شنوی؟ همه ی ترس هایم را می توانی از نگاه خیره و
موهای سپیدم بخوانی،فقط اگر خوب بنگری. دوباره باز وحشت تنهایی دارد مرا
می کشد .

3
سکوت، سکوت و سکوت ... چیزی جز سکوت و من و اتاق تاریک و میزنیست و
یادم رفت بگویم غرش گاه گاه ماشین ها در غروب روزی در اواخر زمستان...و باران تندی که در حال باریدن است.
خدایا چه بی تنهایی بزرگی، چه همراهان ساده و پاکی ... من و باران و سکوت و ...
زمین خشک هم چون لبان من چشم انتظار بود اما انتظارش به ثمر رسید اما من چه؟، آن چشم دوخته بر پاره ابرهای بی رمق و این چشم دوخته به یک بوسه!
غرور تنم را اینجا دور از آب و آبادی و سبزه و هیاهو فریاد می زنم، اینجا میان
تنهایی خود و باران  و  نور کم چراغ مطالعه در غروب...
اینجا منمو منو من و او و او ... اویی که می دانم هست و اویی که امید
دارم روزی بیاید.
او که بیاید و حاشیه های پر رنگ تاریکی را از دور قلبم پاک می کند، با
شمعی در دست که هیچ بادی یارای خاموشی اش نباشد ... و همان خدایی که در
این نزدیکی است.
سکوت و سکوت وسکوت، من و من و من و روزی در انتهای زمستانی دیگر.فریادهای
شادی سر خواهم داد، شاید برای افتادن در سراشیبی و یا سربالایی زندگی ...
و این زمستان  چه نامهربان بود با من و خاک و ریگ و بیابان ... دانه های
باران را بر ما نبخشید که شاید از گناه کرده و ناکرده مان باشد، اما نه !
گناه من چه دخلی به سکوت و بیابان و ریگ و خارهای مرد اینجا دارد؟
گفتم خار، اینجا در این پادگان سکوت و خورشید و خشکی ، این خارها از همه
مردترند، مرد به معنی مقاوم نه جنس، یادت باشه!
اینجا خارها به من و تو و دست خشکی زده و صورت آفتاب سوخته من می خندند و
کم طاقتی نسل بشری را به سخره می گیرند.

4
بشود که او برای یاری به سوی ما آید، از برای آزادی به سوی ما آید، از
برای رامش به سوی ما آید، از برای آمرزش به سوی ما آید، از برای تندرستی
به سوی ما آید، از برای پیروزی به سوی ما آید، از برای زندگی خوش به سوی
ما آید، از برای راستی به سوی ما آید. "پاره ای از مهرنیایش از اوستا"

اسفند ... دوباره اسفندی دیگر از راه رسید، همه ی این اسفند ها برای من
نقاط بزرگی در زندگی ام بوده اند و شیرین ترین آن اسفند 89 بود که من قلم
به دست از هویت و خودم نوشتم، اسفندی که بزرگترین انسان را شناختم و
دیگر اسفندهای زیبایم ...
چه زود یک سال گذشت،... چه دیر گذشت.
اسفند امسال من نیستم .. او هم نیست ... سال پیش من بودم او نبود .2 سال پیش من نبودم اویی هم وجودنداشت...

سال دیگر را نمی دانم ...

عید نزدیک می شود در آخرین روزهای سال دل دلتنگم... دفتر خاطراتم در آخرین روزهای سال سفید مانده... همه ی این یک سال رو دارم مرور میکنم... همه چی زود اتفاق افتاد و حالا منمو و دوری و انتظاری تلخ و فکری سر در گم... منمو و دوراهی .. شاید راهو اشتباه اومدم...

به هر حال ... امیدوارم سال خوبی داشته باشید ... واسه من که هیچ بوی عید نمی آید .. شما شاد باشید و خوش بگذرانید ... به امیدی سالی خوب و پر از خوبی....

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت توسط غریبه|



قراره اول اسفند برم خدمت ... دوره آموزشی ... تازه اولشه... خدا خودش به خیر کنه... تنها چیزی که بهم اصطراب میده اینه که نمیدونم دارم چه جایی میرم و چه کارهایی باید انجام بدم.اینا همه برام گنگ هستن  یه اتقاقی قراره برام بیفته که نمیدونم چه جوریه ...

همه دوستان را به خدا میسپارم . روز عشق رو هم به همه عاشقان روی زمین تبریک میگم.

نمیدونم کی میتونم به نت دسترسی داشته باشم ولی در اولین فرصت میام و میگم چی شد و از خاطرات و اتفاقات اونجا میگم.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت توسط غریبه|



 

کاش بساط سفر را میشد فراهم کنم.آن هم برای یک یا دو ماه.بروم جایی مثل
فرانسه که همیشه گزینه ی اول سفرهایم هست و یا جایی مثل ایتالیا.                                                             

 تنها میرفتم بی آنکه نگران دیگران باشم.

صبح ها دوش میگرفتم و با یک فنجان چای شیرین و اگر پیدا میکردم تکه نانی
روزم شروع میشد.
لباس ساده و راحتی به تن میکردم و بی آنکه فکر کنم زیبا هستم و آیا
موهایم مرتب است یا نه بیرون میزدم.
تا جایی که میتوانستم خیابان ها را پیاده گز میکردم و هروقت خسته میشدم
توی ایستگاه اتوبوس روی یک صندلی و شاید پارک بزرگی که یک دریاچه در وسطش داشت لم میدادم روی نیمکت.به آدم ها نگاه میکردم .
اگر حسش بود روزنامه میخواندم و بعد دوباره راه می افتادم به سمت جاهای
دیدنی.بنا های تاریخی و نقاشی های حیرت انگیز دوران رنسانس.                                                           

ساعت ها مینشستم توی کلیسا و به شمع ها و عودها و مجسمه ها خیره میشدم.         

بعد شاید عصر ها کافه میرفتم و با خیال راحت قهوه فرانسه با شیر سفارش میدادم و چیزکی از سر دلخوشی و نه دلتنگی مینوشتم. زمان مفهوم خودش را
از دست میداد و من فارغ از دنیا میتوانستم به همین حالا فکر کنم.به
روزگاری که تند تند میدود از
پی بی مقصدی.مثل اسب آسیاب که چشم هایش را بسته اند.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت توسط غریبه|



دلتنگی های یک غریبه ظاهرا پنج سال پيش شروع شد        
ولي آئينه ي تمام قدي از زندگي 24 سال گذشته ام بود.     
پس شايد بهتره بگم 24 سال پيش شروع شد    
نه فقط شامل اتفاقات و رخدادهاي تلخ و شيرين
بلكه مترجم آموخته ها و افكار تحميلي جامعه، مذهب و اطرافيانم بود          
حتي اون وقت هايي كه تيغ تيز انتقاد رو روانه ي رفتارهاشون ميكردم، از غلبه ي نكبت بار سنت ها و تخيلات فارغ نبودم.
با اينكه ادعا ميكردم از دروغ بيزارم و خودمو شيفته ي لايعقل حقيقت مي ديدم ... اما در اعماق وجودم و صفحه صفحه ي زندگيم، هنوز پارسايي كاذبي كه به فكرم تحميل شده بود روحمالي ميكردم ...       
آره!
درست شنيديد      
حمّالي
اونم براي نظر ديگران در مورد خودم            
براي به به و چه چه هايي كه ميشنيدم            
و تمام اينها از اونجا ناشي ميشد كه واقعيت وجودي خودم رو، اونم در هزاره مدرنيته و بدتر از همه در جامعه ي حامله ي ايراني نمي ديدم.      
جامعه ي حامله ي ايراني!   
جامعه و فرهنگ ايران حامله ست .    
شبيه پيرزنيه كه سال ها بعد از دوران يائسگي، بارور شده         
بچه اي كه ميخواد به دنيا بياره معلوم نيست چي باشه     
ممكنه يه بچه نارس شش ماهه به دنيا بياد       
ممكنه يه بچه ي تپل مپل 9 ماهه ماحصل اين حاملگي باشه          
و شايد هم يه جنين مرده تحويل بده    
اما هر چي كه هست ... بالاخره حامله ست     
اونم يه پيرزن !    
بايد خيلي مواظبش بود       
با گرفتن انگشت اتهام كه تو چرا حامله شدي ... كاري از پيش نميره          
بايد هواشو داشت  
اين پيرزن داره تمام تلاششو ميكنه كه همقدم با زن هاي جواني كه قرن ها پيش، تو اروپا و آمريكا بارشونو زمين گذاشتن جلو بره     
.
.
.
مواظبت از اين پيرزن حامله هيچ ربطي به من نداره!     
من تمام كمكي كه مي تونم به اين پيرزن بكنم اينه كه خودم باشم     
اين بار ديگه نه  پيامبرم كه بخوام دين نويي بيارم   
نه  یه غریبه  كه از زمين و زمان مي نوشت.

     
خيلي از نوشته هاي غریبه  نوشته شدن و هيچ وقت منتشر نشدن، و خواننده شون جز خودم كسي نبود؛ بعضي نوشته ها بودن كه نوشته شدن ولي مطمئنا تو اون زماني كه نوشته شدن، نه از طرف بقيه و نه حتي از طرف خودم درست درك نشدن       
شايد روزي نوشته هاي غریبه، اما اين بار بي كم و كاست، دوباره منتشر بشه ... اما اون روز فقط يه برش از زندگي يه آدم خواهد بود نه بيشتر            
غریبه عمرش فقط 24 سال بود . 
اين بار ميخوام خودم باشم   
همون كسي كه بايد دوسش داشته باشم و مراقبش باشم    
به خواسته هاش احترام بذارم و بهش دوستانه توجه كنم  
تنها وظيفه اي كه دارم اينه كه اينبار غریبه نباشم            
خودم باشم          
و اين بار فقط يه پيام دارم   
"مواظب خودت باش عزيزم"

Take Care Honey” 

اينو اينبار بر خلاف روال قبل، اول به خودم ميگم بعد اگه خواستيد به شما



نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت توسط غریبه|



از همیشه های قبل تر اتاق من توی خانه با همه ی اتاق های دیگر فرق
داشت.از رنگ کرمی و طوسی
دیواری ها گرفته تا گبه ی قرمز و سقف پر از برگ خشک و کتابخانه ی پر از شعر و رمان.از
دیوار های پر از عکس ونقاشی.

که یکی از نقاشی ها کادوی روز تولدم است.منم که بال دارم.و موهایم
را دارد باد میبرد...
من عاشقش هستم و به دیوار نصبش کردم.که شب ها نگاهش کنم و
خوابم ببرد و صبح هابا دیدن بالهایم بیدار شوم.و خوب تفاوت زیاد اتاقم با دیگر اتاق های این
خانه این است که بوی عود و شمع و موسیقی همیشه از درو دیوارهایش میریزد بوی چوب...و عروسک های یادگاری و کلی چیز های دیگر.
همیشه ی خدا وارد خانه که میشوم تا رسیدن به اتاقم حس میکنم چیزی راه
گلویم را میبندد.
امروز که به اتاقم  رسیدم و در را پشت سر قفل کردم آرام گرفتم.این جا میتوانم
صدای تو را گوش کنم....

به عکس ها خیره شوم و با صدای بلند چیزهایی را که مینویسم بخوانم.
میتوانم اینجا که هستم برقصم رو به آیینه ی قدی و فکر کنم چشمهای تو دارد
مرا نگاه میکند.
آواز بخوانم و دنیا را بگذارم بماند پشت در اتاقم.
این را خواستم بگویم که خیلی خوب است یک تکه از دنیا فقط و فقط مال خود آدم باشد.تا بتوانی روز تولدت را در آنجا تنها جشن بگیری...

سی مرداد.../من بزرگ شدم.
 

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت توسط غریبه|



اين روزها در خواب معده ام هم درد مي کند. ميدانم که خواب درد را ميبينم اما سعي در بيدار شدن نميکنم. خواب درد را ديدين بهتر است از خود درد را کشيدن و مچاله شدن در زير پتويي که گرم نيست؛ هرگز نبوده است کابوسهايم تمامي ندارد . خواب ميبينم که رو به تن کفن پوشت ايستاده ام، با صورتي چروک.
از خواب ميپرم و شقيقه هايم مي تپند. تنم را که حالا ده برابر سنگين شده است به کنار دستشويي ميکشم و سرفه پشت سرفه. سوزشي تا اعماق وجودم ميخزد. دستانم پر از... و چشمهايم بي رمق...

خنده آور است اما در خيابان که پا به پاي غرور و تباهي ميروم ، خيال برم ميدارد که آدمها با چشماني حريص، سيلي محکمي به در کوشم ميخوابانند.

آرشه را که ميکشم، ناله ويولون بلند ميشود. با انگشتاني که روز به روز لاغرتر ميشوند و رگهايي که خون سياه با خود حمل ميکنند مينوازند. آرام آرام...
انگار که زمان صامت و خاموش به هنر نمايي من ايستاده است. ياد کوچه باغهاي دوران کودکی مي افتم و عطر ياسهاي امين الدوله که به روي ديوارهاي آويزانند. به قول "معروفي" انگار که دندانهاي مغزم را چرخ ميکنند. دستهايم به رعشه ميافتند.
در خيالم دست به دست انساني مجازي تمام آن کوچه باغ را پياده گز مي کنم. صداي ربنا(۱) که از مسجد ميايد دلم را هوايي ميکند. پرتاب ميشوم در گذشته هايي که گذشت.

سوز گرمای تابستانی حالم را بد میکند.سرفه ميکنم. آب دهانم را با درد فرو ميدهم و زهر خندم را به رخ اين و آن ميکشم . انسانهاي تاريک ، ژرف و درد آلود قهرمانهاي ذهن من اند. با سيگاري به لب و دستاني در جيب...

 (۱) هر چند که این روزها دیگر صدای ربنایی به گوش نمی رسد...

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت توسط غریبه|




مطالب پيشين
» 4 در یک
» اعزام به خدمت یا اعزام به ...
» رویاها
» Take Care Honey
» من بزرگ شدم.
» بودن یا نبودن؟
» نفاق ... دوروئي ... دوچهره گيري ... ريا ... تزوير
» کعبه گمشده
» ایران، مرز پر گه(ر؟!)
» بدون تیتر
Design By : ParsSkin.Com